یادی از آن روزها

همينطور حسين را نگاه مى كرد. معلوم بود باورش نشده حسين فرمانده تيپ است.
من هم اوّل كه آمده بودم، باورم نشده بود.
حسين آمد، نشست روبرويش. گفت «آزادت مى كنم برى»
به من گفت «بهش بگو»
گفتم «چى رو بگم؟ همينطورى ولش ميكنيد بره؟»
آرام نگاهم مى كرد. دوباره گفت «بگو بهش».
ترجمه كردم. باز هم معلوم بود باورش نشده.
حسين گفت «بگو بره خرمشهر، به دوستاش بگه راه فرارى نيست، تسليم شن. بگه
كارى باهاشون نداريم. اذيتشون نمى كنيم.» خودش بلند شد دست هاى او را باز كرد.
افسر عراقى مى آمد; پشت سرش هزار هزار عراقى با زيرپيراهن هاى سفيد
كه بالاى سرشان تكان مى دادند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 3:54  توسط مهمان سرزده
|
